تبليغاتX
صدای سکوت
صدای سکوت
....سرنوشت من سرودن است .....
دوشنبه ششم مهر 1388
شاعر دچار نیست، غزل گل نمی کند ... ...  


شاعر دچار نیست، غزل گل نمی کند

غم ریشه دار نیست، غزل گل نمی کند

دور نهال نازک غمهای من مپیچ

جایی که خار نیست غزل گل نمی کند

ابری که روی دشت سکوتم نشسته است

باران ببار نیست، غزل گل نمی کند

دیگر میان معرکه ها واژه های داغ

آتش بیار نیست، غزل گل نمی کند

آن خنده های سرخ، که یادش به خیر، رفت

فصل انار نیست، غزل گل نمی کند

در فصل فصل حیرت و بهت و شکست و شک

جای بهار نیست، غزل گل نمی کند

تقصیر هیچ کس که نباشد به هر طریق

وقتی قرار نیست غزل گل نمی کند

احسان معصومیان


یکشنبه هشتم شهریور 1388
آن مرغ فریاد و آتش ...  

یک بال فریاد و یک بال آتش
مرغی از این گونه
سر تا سر شب
بر گرد آن شهر پرواز می کرد
گفتند
این مرغ جادوست
ابلیس مرغ را بال و پرواز داده ست
گفتند و آنگاه خفتند
وان مرغ سرتاسر شب
یک بال فریاد و یک بال آتش
از غارت خیل تاتارشان برحذر داشت
فردا که آن شهر خاموش
در حلقه ی شهر بندان دشمن
از خواب دوشینه برخاست
دیدند
زان مرغ فریاد و آتش
خاکستری سرد برجاست


دکتر محمدرضا شفيعى كدكنى
پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388
جناب حضرت نوح! ...  
جناب حضرت نوح!
با این حساب
از توفان بزرگ به این زودی ها خبری نیست
با انبوه درختی که شما بریدید
چند کشتی کوچک بسازید
برویم بر دریا خوش باشیم.


برای غرق کردنمان
وقت بسیار است.

شمس لنگرودی
پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388
من ماهی و تو ماهک این برکه ی کاشی... ...  

 

من ماهی و تو ماهک این برکه ی کاشی...

اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی!

 آه از نفس پاک تو و صبح نشابور

از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی...

 پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار

فیروزه و یاقوت به آفاق بپاشی!

ای باد سبک سار! مرا بگذر و بگذار!

هشدار! که آرامش ما را نخراشی...

 هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم!

اندوه بزرگی ست چه باشی... چه نباشی...

علیرضا بدیع

چهارشنبه بیستم خرداد 1388
خاموش اگر نشستم ،مرداب نیستم ! ...  

دریا ، - صبور و سنگین –
می خواند و می نوشت :
« ... من خواب نیستم !
خاموش اگر نشستم ،
مرداب نیستم !
روزی که برخروشم و زنجیر بگسلم ؛
روشن شود که آتشم و آب نیستم ! »

زنده یاد فریدون مشیری

پنجشنبه هفتم خرداد 1388
گاه باران همه ی دغدغه اش باغچه نیست ...  

با تو از خویش نخواندم – که مجابت نکنم

خواستم تشنه ی این کهنه شرابت نکنم

گوش کن از من و بر همچو منی گوش مکن

تا که ناخواسته مشتاق عذابت نکنم

دستی از دور به هُرم غزلم داشته باش

که در این کوره ی احساس مذابت نکنم

گاه باران همه ی دغدغه اش باغچه نیست

سیل بی گاهم و ناگاه خرابت نکنم

فصلها حوصله سوزند. – بپرهیز - که تا

فصل پر گریه ی این بسته کتابت نکنم

  []

هر کسی خاطره ای داشت – گرفت از من و رفت

تو بیندیش – که تا بیهده قابت نکنم

محمد علی بهمنی
شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388
منحنی قامتم، تابع ابروی توست... ...  

منحنی قامتم، تابع ابروی توست


خط مجانب بر آن، طره گیسوی توست

حد رسیدن به او، مبهم و بی انتهاست


بازه تعریف دل، در حرم کوی توست

چون به عدد یک تویی من همه صفرها


آن چه که معنی دهد قامت دلجوی توست



پرتوی خورشید شد مشتق از آن روی تو


گرمی جان بخش او جزئی از آن خوی توست

بی تو وجودم بود یک سری واگرا


ناحیه همگراش دایره روی توست

پروفسور هشترودی


یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388
به همین سادگی! ...  

 

به همین سادگی

که کلاغ سالخورده

با نخستین سوت قطار

سقف واگن متروک را

ترک می گوید

دل؛

دیگر

در جای خود نیست

به همین سادگی!

 

زنده یاد حسین منزوی

دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388
... بر حذر باش که این کوچه خیابان شده است! ...  

 

این مهم نیست که دل تازه مسلمان شده است

که به عشق تو قمر قاری قرآن شده است

مثل من باغچه خانه هم از دوری تو

بس که غم خورده و لاغر شده گلدان شده است

بس که هر تکه ی آن با هوسی رفت دلم

نسخه ی دیگری از نقشه ی ایران شده است

بی شک آن شیخ که از چشم تو منعم می کرد

خبر از آمدنت داشت که پنهان شده است

عشق مهمان عزیزی ست که با رفتن او

نرده ی پنجره ها میله زندان شده است

عشق زاییده ی بلخ است و مقیم شیراز

چون نشد کارگر آواره ی تهران شده است

عشق دانشکده تجربه ی انسانهاست

گر چه چندی ست پر از طفل دبستان شده است

هر نو آموخته در عالم خود مجنون است

روزگاری ست که دیوانه فراوان شده است

ای که از کوچه معشوقه ی ما می گذری

بر حذر باش که این کوچه خیابان شده است

غلامرضا طریقی

پنجشنبه بیستم فروردین 1388
آغاز کن مرا ... که نگویند جا زدم ... ...  

 

داسم ولی ببخش علف را صدا زدم

دست خودم نبود چنین نابجا زدم

وقتی که لابه لای دلم کوه می شدی

سنگ تو را به سینه ی آیینه ها زدم

با پای شوق بر تل انبوه رفته ها

رقص مراد کردم و چرخ صفا زدم

ابلیس این غرور چنان در برم کشید

کز بام طعنه به نام خدا زدم

موسی کنار قصه ی من زار می گریست

وقتی به نیل فاجعه آن شب عصا زدم

آن لحظه آب از سر من داشت می گذشت

فرصت نبود تا که بگویم چرا زدم

در نقطه ی سیاه نشانها به راحتی

دیدم که تیر آخر خود را خطا زدم

آنجا کسی مقصر حالم نبود

وقتی به سایه ی خود پشت پا زدم

چندی است آخرین غزلم گشته این غزل

آغاز کن مرا ... که نگویند جا زدم

 

حسین اربابی